اولین شعر غدیر

عید غدیر مبارک

اولین شعر غدیر

شعر حسان بن ثابت درباره حضرت علی (ع)

 

    ألم تعلموا انّ النبیّ محمدا                         لدی دوح خّم حین قام منادیا

    وقد جاء جبریل من عند ربّه                         بانّک معصوم فلاتک وانیا

    و بلّغهم ما انزل الله ربّهم                            وان انت لم تفعل و حاذرت باغیا

    علیک فما بلّغتهم عن الههم                         رسالته ان کنت تخشی الأعادیا

    فقام به اذ ذاک رافع کفّه                              بیمنی یدیه معلن الصّوت عالیا

    فقال لهم:من کنت مولاه منکم                     وکان لقولی حافظا لیس ناسیا

    فمولاه من بعدی علیِّ وانّنی                        به لکم کدون البریّة راضیا

    فیا ربّ من والی علیّا فواله                           وکن للۀذی عادی علیّا معادیا

    ویا ربّ فانصر ناصریه لنصرهم                       امام الهدی کالبدر یجلو الدّیاجا

    ویاربّ فاخذل خاذلیه فکن لهم                       اذا وقفوا یوم الحساب مکافیا

 

آیا نمی دانید که محمّد پیامبر (ص)  

در کنار منطقۀ خم به حال ندا ایستاد،

 

 و این در حالی بود که جبرئیل از طرف خداوند پیام آورده بود که  

« تو محفوظ خواهی بود پس در کار خود سستی راه مده،

 

و از طرف پروردگارشان آنچه خداوند نازل کرده به آنان ابلاغ کن

اگر چنین نکنی و از دشمنان بر خود حذر کنی

 

بدان که رسالت خدایشان را به آنان نرسانده ای

اگر از دشمنان بترسی »

 

در اینجا بود که به امر خدا قیام کرد در حالی که

کف دست او را با دست راست خود بالا برده بود و با صدای بلند و آشکار

 

 به آنان گفت:« هر کس از شما که من مولا و صاحب اختیار او هستم

و قول مرا قبول دارد و فراموش نمی کند،

 

 مولا و صاحب اختیار او بعد از من علی است،

و من به او برای شما راضی هستم و نه به دیگری

 

پروردگارا هر کس علی را دوست بدارد دوست بدار،

و هر کس با علی دشمن باشد با او دشمن باش

 

پروردگارا،یاری کن هر کس او را یاری کند به خاطر یاریش

امام یاری کننده ای را که همچون ماه شب چهارده  تاریکی ها را روشن می کند

 

پروردگارا، خوار کنندگان او را خوار کن

 و روز قیامت که برای حساب می ایستند آنان را به مکافات عملشان برسان »

 

عید ولایت مبارک

 

 

این عید عشق است و مستی

آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار

از دست رفت صبرم، ای ناقه! پای بردار

 

ای ساربان، ! خدا را؛ پیوسته متصل ساز

ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار

 

در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد

ای دیده! اشک می‌ریز، ای سینه! باش افگار

 

هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقم

راه زیارت است این، نه راه گشت بازار

 

با زائران محرم، شرط است آنکه باشد

غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار

 

ما عاشقان مستیم، سر را ز پا ندانیم

این نکته‌ها بگیرید، بر مردمان هشیار

 

در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم

بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار

 

در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی

در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار

 

حج حرکتی است از خود به سوی خدا

حج نشانه ای است از هجرت ابدی آدمی ، رمزی از لحظه وداع آخرین

نمایشی از قطع همه چیز برای پیوستن به ابدیت

از تمام دلبستگی ها بریدن و رفتن به سوی او .فقط و فقط خدا

خود را باید کشت ، نفس را باید کشت

حج فرصتی است پیش از مرگ ، پس پیش از آنکه بمیری، بمیر!!!

نه کسی باش که به میعاد آمده ای

خسی شو که به میقات آمده ای

اگر چنین شد و بر نفست چیره شدی ، ابلیس وجودت را کشتی

که حاجی شده ای

به سوی خدا بازگشته ای

 إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ 

 

خدایا ! می خواهم بچه بشم

خدایا می خواهم بچه بشم !!!

خدایا ! می خواهم کوچک بشم ، کوچک باشم ، پاک باشم

خدایا ! خسته شدم از این بزرگی ، از خود بزرگ بینی

این چه بزرگی است که فراموش کردم در برابرت کوچکم

می خواهم کوچکی یاد بگیرم ، کوچکی را به یاد بیاورم

می خواهم چهار زانو راه برم ، همه مواظبم باشند

که کار اشتباهی نکنم ، خودم را به خطر نیاندازم

خدایا ! مرا از فراموش شدگان قرار مده

خدایا ! می خواهم نام خود را فراموش کنم !!!

خدایا ! درک عظمت و بزرگی خودت را به من ارزانی ده

خدایا ! بر من خشم مگیر ، خدایا ! دوستم داشته باش

خدایا ! به من بسیار محبت کن ،

من همان کوچک دیروزم که به اشتباه بزرگ شدم

خدایا ! مرا ببخش ، مرا ببخش بخاطر بزرگی کردن هایم

خدایا ! دوستدارم باش

خدایا ! دوست مهربان من باش

خدایا ! خدایا ! ...

خدایا می خواهم بچه بشم ، کوچک باشم

 

انسانم آرزوست

نه دل مفتون دل بندی نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی ، نه بر لبهای من آهی

 

نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی

 

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی

ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

 

که من آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان

نه آرامی ، نه امیدی ، نه همدردی ، نه همراهی